¿به مادرم...
چهارشنبه 13 تیر 1386
بیمارم مادر جان
می دانم ، می بینی
می بینم ،می دانی
می ترسی ،می لرزی
از کارم ، رفتارم ، مادرجان
می دانم ، می بینی
گه گریم ،گه خندم
گه گیجم گه مستم
و هر شب تا روزش
بیدارم، بیدارم، مادر جان
می دانم ،می دانی
کز دنیا، وز هستی
هشیاری،یا مستی
از مادر ،از خواهر
از دختر،از همسر
از این یک ، وان دیگر
بیزارم،بیزارم ، مادر جان
من دردم بی ساحل
تو رنجت بی حاصل
ساحر شو ،جادو کن
درمان کن ،دارو کن
بیمارم ،بیمارم،بیمارم...مادر جان
**اخوان ثالث**
نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر 1386 و ساعت 07:07 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در یکشنبه 17 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
¿با سه روز تأخیر
سه شنبه 25 اردیبهشت 1386
دوست عزیز! اگر حالت خوبه و حوصله دل گرفتگی رو نداری....خواهش می کنم متن زیر رو نخون..
از ساعت صفر روز شنبه آغاز شد، درست ساعت صفر. صفری به صفری زمان آغاز تولد، به صفری لبخندهای 25 ساله و به صفری صدای گامهای سکوت. می شنوی صدایم را؟
هیچ روزی از 365 قرن یک سال را به اندازه این چند ساعت در تب و تاب نیستم. یک روز بی مهتاب، یک روز تشنه، یک روز عریان. آه که بزرگترین درد ما اینست که آیا فهمیده ایم که زندگی را فهمیده ایم یا نه؟!! چه احساس عجیبی است که روز تولدم دارم، نمی دانم. ولی همینقدر می دانم که هر سال دوباره متولد می شوم و هر سال با نگاهی به یک سال گذشته خود، آه حسرت آینده را سر می دهم. ولی بی شک یکسال گذشته، پر دردترین، زجرآورترین و منحوس ترین سالی بود که پشت سر گذاشتم. یکسال پر از گمراهی، یکسال پر از تجربه های تلخ و یکسال پر از نیرنگ و فریب. نمی دانم تا بحال چند بار زهر خنجری از پشت تورا از پای درآورده است. ولی بی شک احساس مرا درک می کنی. دو ماه و سه نامرد، دو مهتاب و سه ملعون، دو شب و سه بیرحم کافرکیش....ولی...ولی هنوز زنده ام و زنده ام به کوری چشمان آن سه بی همه چیز که دوتایشان در آستانه مردنند و یکی هم در آستانه بدبخت شدن.
از نخستین ساعات 26 بود که کوله بار یکسال گذشته بر چشمانم سنگینی کرد. آه که چه نعمت بزرگیست این گریه...
چنین غمگین و هایاهای
کدامین سوگ می گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی
---
---
انگار در من گریه می کرد ابر
من خیس و خواب آلود
بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ
انگار بر من گریه می کرد ابر
ای کاش می شد امروز اولین روز زندگیم می شد. حیف....حیف که محصور در زندان زمانیم و مسئول همه رفتارهای گذشته. به نظر تو اگر انسان برای بازگشت از اشتباهش راهی نداشته باشد، چه باید بکند؟؟
بگذریم
سال جدید زندگیم را در حالی آغاز کردم که دوستان زیادی این روز را به من تبریک گفتند. ممنون از همه دوستانی که در پست قبلی تبریکات صمیمانه خود را نثارم کرده بودند. بگذریم که از بعضیها بیشتر از یک sms خشک و خالی انتظار می رفت ولی خب دیگر جایی برای این دلخوریها در ذهنم باقی نمانده. این سال را در حالی شروع می کنم که در لبه یک پرتگاه 6 ساله، لرزان و لغزان، ایستاده ام. منتظر که ببینم آیا به 6 سال قبل بر می گردم یا نه ، در مسیر خودم به راه خواهم رفت. لحظات سنگینی را تحمل می کنم. بدون ذره ای پیشرفت! بلا تکلیفی هم کشنده دردی است برای من. آرزو داشتم این روز را پیش یک دوست باشم. یک فرشته عاشق که هر گاه به یادش می افتم پنجه بغضی گلویم را می فشارد که چرا درکش نکردم. یک عمر مرا مدیون خود کرد و پروانه وار به بقیه پروانه ها پیوست. ولی خب، او منتظر من است. منتظر من تا در دنیایی دیگر که هیچ نشانی از آدمک و آدمکها در آن نیست به او بپیوندم. فرشته بودن سخت ساده است! انسان فرشته به دنیا می آید...ولی فرشته ماندن با وجود این شیطانهای آدم صورت و آدمهای شیطان سیرت.......آه.....ای داد!
خسته ام رفیق!...خسته!. امشب هم از آن شبهایی بود که لعنت از مهتاب می بارید. باز هم جای شکرش باقی است که چند ساعتی بیشتر به زوال مهتاب نمانده. الان و درست همین الان آرزو می کنم که از اینجا بروم...به کجا؟ به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم...
طاقت ندارم دیگر....طاقت ندارم بخدا. تمام اتاق را سکوتی افسرده فرا گرفته و همه آسوده و بی غم خوابشان برده. به یاد شعرهای اخوان ثالث می افتم که در اینچنین سکوتی هولناک، صدای ضجه دیوار با دیوار را گوش می داد....تنهایی از این بیشتر؟؟!!
سکوت گریه کرد امشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت ماند سرانجام
***
چشمانم را اشک پر کرده است...
نوشته شده در سه شنبه 25 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:05 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در سه شنبه 25 اردیبهشت 1386 و ساعت 07:05 ق.ظ
¿حرف بزن
سه شنبه 4 اردیبهشت 1386
با همه بی سر و سامانیم باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست در پی ویران شدن آنیم!
آمده ام تا تو صدایم کنی عاشق آن لحظه طوفانیم!
دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانیم!
آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانیم!
ماهی بر گشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانیم!
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم......!
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانیم!
ها به کجا می کشیم خوب من ها نکشانی به پشیمانیم!
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانیست که بارانیم......!
محمد علی بهمنی
نوشته شده در سه شنبه 4 اردیبهشت 1386 و ساعت 05:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در سه شنبه 4 اردیبهشت 1386 و ساعت 05:04 ق.ظ
¿!!
شنبه 1 اردیبهشت 1386
نمیدونم چی باید بگم. صحبتامو میزارم برای یک ماه دیگه یعنی ۶ خرداد. می دونم که اون موقع حرف بیشتری برای گفتن خواهم داشت.

حیف که نمیتونم مثل خودت برات لحظاتی آرزو کنم که سرشار از اندیشه و عشق باشه...فقط اومدم بگم تولدت مبارک!! سلام منو بهش می رسونی دیگه....؟
نوشته شده در شنبه 1 اردیبهشت 1386 و ساعت 01:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 1 اردیبهشت 1386 و ساعت 02:04 ق.ظ
¿
جمعه 31 فروردین 1386
با همین چشم.همین دلم
دلم دید و چشمم می گوید:
آن قدر که زیبایی رنگارنگ است هیچ چیز نیست.
زیرا همه چیز زیباست زیباست زیباست
و هیچ چیز همه چیز نیست
و با همین دل .همین چشم
چشمم دید دلم میگوید:
آن قدر که زشتی گوناگون است هیچ چیز نیست
زیرا همه چیز زشت است زشت است زشت است
و هیچ چیز همه چیز نیست
زیبا و زشت .همه چیز و هیچ چیز
و هیچ هیچ هیچ.اما
با همین چشمها و دلم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه ارزوهایم کوچکتر است
از همه کوچکتر
و با همین دل و چشمم
همیشه من یک آرزو دارم
که آن شاید از همه آرزوهایم بزرگتر است
از همه بزرگتر
شاید همه آرزوها بزرگند.شاید همه کوچک
و من همیشه یک آرزو دارم.
با همین دل.
و چشمهایم
همیشه.
نوشته شده در جمعه 31 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿حدیث درد ۲
یکشنبه 19 فروردین 1386
بچه ها یادتونه ماه رمضون از همتون التماس دعا داشتم به خاطر یه دختر به نام فاطمه؟
لینک مطلب
فاطمه از پیش ما رفت...رفت به همونجایی که خدا براش لالایی میخونه...
نوشته شده در یکشنبه 19 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 20 فروردین 1386 و ساعت 06:04 ق.ظ
¿روح سبز
جمعه 17 فروردین 1386
تو انتظار جاده ها نشسته ام نشسته ام
ببین از این فاصله ها چه خسته ام چه خسته ام
ای روح سبز شاخه ها ، ای عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو ، وابسته ام وا بسته ام
به اعتبار بودنت ، به عادت شنیدنت
گل میده باغ پنجره، وقتی می خوام ببینمت
آه ، ای طلیعه ی بهار، تو این خزون روزگار
برای شعر زندگی واژه بیار واژه بیار
تو انتظار جاده ها نشسته ام نشسته ام
ببین از این فاصله ها چه خسته ام چه خسته ام
ای روح سبز شاخه ها ، ای عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو ، وابسته ام وا بسته ام
من به فتح اسم تو، دل بسته ام دل بسته ام
از بند این همه غرور ، گسسته ام گسسته ام
برای اولین کلام ؛ تو بهترین بهانه ای
به خاطرت سکوتمو، شکسته ام شکسته ام
نمیشه این غریبه رو، رها کنی تو نیمه راه
نمیشه این شب زده رو ، اسیر کنی تو بغض ماه
زلال آب روشنم، تو بهت سرداب زمین
پر از نیاز گفتنم ، بیا ببین بیا ببین
تو انتظار جاده ها نشسته ام نشسته ام
ببین از این فاصله ها چه خسته ام چه خسته ام
ای روح سبز شاخه ها ، ای عطر خوب لحظه ها
به نبض سرخ قلب تو ، وابسته ام وا بسته ام
نوشته شده در جمعه 17 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در جمعه 17 فروردین 1386 و ساعت 08:04 ق.ظ
¿دریغ و درد
شنبه 7 بهمن 1385
نمی خواهم ، نمی آید مرا باور
و من با این شبیخونهای بیشرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر
بسی پیغامها، سوگندها دادم
خدا را با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار، ای خدا، ای داور ، ای دادار
تو را هم با تو سوگند، آی
مکن ، مپسند این ، مگذار
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
و نفشرده است هرگز پنجه بغضی گلویت را
نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد
خداوندا ، خداوندا
به هر چه نیک و نیکی ، هرچه اشک گرم و آه سرد
تو کاری کن نباشد راست
همین تنها تو میدانی چه باید کرد
نمی دانم ، ببین گر خون من او را به کار آید دریغی نیست
تو کاری کن که بتوانم ببینم زنده ماندست او
و ببینم باز هست و باز خندان است خوش ، بر روی دشمن هم
و ببینم باز
گشوده در بروی دوست
نشسته مهربان و گربه اش را بر روی دامن نشانده است او ...
الا با هرچه زین جنبنده ای ، جانی ، جمادی یا نباتست از تو
سپهر و آن همه اختر
زمین و این همه صحرا و کوه و بیشه و دریا
جهانها با جهانها بازی مرگ و حیات از تو
سلام دردمندی هست
و سوگندی و زنهاری
الا با هرچه هست کائنات از تو
به تو سوگند
دگر ره با تو ایمان خواهم آوردن
و باور می کنم بی شک همه پیغمبرانت را
مکن ، مپسند این ، مگذار
ببین آخر پناه آورده ای زنهار می خواهد
پس از عمری همین یک آرزو ، یک خواست
همین یکبار می خواهد
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا به حق هرچه مردانند
ببین یک مرد می گرید
چه سود اما دریغ و درد
در این تاریکنای کور بی روزن
در این شبهای شوم اختر که قحطستان جاوید است
همه دارایی ما ، دولت ما ، نور ما ، چشم و چراغ ما .... برفت از دست.
****
این شعرو اخوان ثالث در سوگ فروغ سروده...منم خلاصشو اینجا از زبان خودم و با درد خودم نوشتم.
نوشته شده در شنبه 7 بهمن 1385 و ساعت 04:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 7 بهمن 1385 و ساعت 05:01 ق.ظ
¿مانده تنها حسین
جمعه 6 بهمن 1385
نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ
¿وای من
جمعه 6 بهمن 1385
خدای من. هر بار آزمایشی سخت تر و هر بار شناختی بیشتر. می دونم تا آدم نشم این آزمایشا ادامه داره. خدایااااااااااااااااااااااا
نوشته شده در جمعه 6 بهمن 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿یه حدیث
چهارشنبه 27 دی 1385
چه زشت است خضوع به هنگام نیاز
و
جفا به هنگام بی نیازی
نوشته شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و ساعت 12:01 ب.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در چهارشنبه 27 دی 1385 و ساعت 01:01 ق.ظ
¿فردا
دوشنبه 25 دی 1385
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
پاشنه کفش فردارو ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زدو رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوّا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت...
***
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلها زدو رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه فردا زدو رفت...
نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿امشب
دوشنبه 25 دی 1385
از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب ! شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟
پشت ستونِ سایه ها روی درختِ شب
می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب
می دانم آری نیستی اما نمی دانم
بیهوده می گردم به دنبال ات چرا امشب؟
هرشب تو را بی جستجو می یافتم اما
نَگذاشت بی خوابی به دست آرِم تو را امشب
ها....سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف !
ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدایِ پایِ تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قُرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام دنیا را یک نَفَس هم نیست
شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب
ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟
«محمد علی بهمنی»
نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در سه شنبه 26 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ
¿فاصله ها برداشته می شود...!!!
دوشنبه 25 دی 1385
برای عضو شدن در جامعه مجازی ایرانیان( کلوب دات کام) به عنوان یکی از دوستان حمید! لینک موجود در لینکدونی رو دنبال کنید...
ممنون
نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ
¿فعالیت جدید!
یکشنبه 24 دی 1385
نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در دوشنبه 25 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ
¿تقدیم به دوست صبورم...
چهارشنبه 20 دی 1385
مثل باد سرد پائیز ، غم لعنتی به من زد
حتی باغبون نفهمید ، که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد ، تو تنم جونه خوشکید
اما این دل صبورم به غم زمونه خندید
آسمون مست جنونی ، آسمون تشنه ی خونی
آسمون مست گناهی ، آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه ، یه حباب روی آبه ،
من به گریه هام می خندم می گم این همش یه خوابه
آسمون تو مرگ عشقو ، توی یاخته هام نوشتی
روی غم نامه ی تلخت که تو سرتا پام نوشتی
من به لحظه ی شکستن ، اگه نزدیک ، اگه دورم
از ترحم تو بیـــــــــــزار که خودم سنگ صبورم
آسمون تیشت شکسته ، من دیگه رو پام می مونم
منو از تنم بگیرین تو ترانه هام می مونم
اگه زندگی عذابه ، یه حباب روی آبه ،
من به گریه هام می خندم می گم این همش یه خوابه
نوشته شده در چهارشنبه 20 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در چهارشنبه 20 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ
¿دعا قضا را بر می گرداند....حتی اگر محکم شده باشد....محکم شدنی
چهارشنبه 13 دی 1385
خدایا من جداً از تو مسئلت می کنم با آن رحمتی که هر موجودی را فراگرفته و به آن نیرویت که هر موجودی را با آن مقهور گردانیدی و هر موجودی در برابرش فروتن گشته و با آن مقام جبروت و بزرگیت که به آن بر هر موجودی چیره گشتی و به آن عزتی که هیچ موجودی در برابرش نمی ایستد و به بزرگیت که سراسر عالم را پر کرده و به ذات مقدست که پس از نابودی هر موجودی باقی است و به نامهای مبارکت که ارکان هر موجودی را پر کرده و به نور تجلی ذاتت که هر موجودی به واسطه آن به تابش درآمده، ای نور واقعی، ای منزه، ای نخست اولینان، و ای واپسین آخران.
خدایا از تو می خواهم مانند خواستن کسی که احتیاجش سخت شده و نیازش را هنگام سختی ها به آستان تو فرود آمده.
پروردگارا! بر من فرود آمده بلا و گرفتاری که سنگینی آن مرا دشوار است و به من چیزی رسیده که زیر بار رفتن آن مرا وامانده کرده.
خدای من! مگر نگفتی صدای مرا می شنوی. مگر نگفتی هر کجا که باشید شما را اجابت خواهم کرد. مگر نگفتی که خوشحال می شوی زاری و تضرع بنده را به درگاهت ببینی. مگر نگفتی همراه بی همراهانی، دادرس بی دادرسانی، دوست بی دوستانی. ای خدا! ای خدای خوب! مگر نگفتی مهربانی! مگر رئوف نیستی؟
مگر قرآنت را نخواندم؟ مگر اشکهایم را که از سر بیچارگی و درماندگی بود به درگاهت نفرستادم؟ نمازت را نخواندم؟ نکند پیام آوران تو نذر و نیازهای مرا به گوش تو نرسانده اند.
خدایا! من ابراهیم نیستم. اسماعیل هم نیستم. ولی به پاکی و بزرگیت قسم که قربانی ای برایت فرستادم. چه هدیه ای از این بالاتر که انسان خودش را قربانی کند. خودت هم خوب می دانی که هنوز هم سر قول و قرارهایم هستم و اگر آن گناه را برای تو قربانی کردم، دیگر سراغ آن نخواهم رفت.
می دانم. می دانم. گناهانم آنقدر زیاد است که سالها زمان می برد تا انسانی شوم همچون انسانی که تو دوست می داری. انسانی شوم که تو یک گوشه چشمی به او بیندازی.
ولی ای خدای مهربان! به جلال و عظمتت قسم که تمام این راز و نیازها، مناجات ها، قربانی ها و روزه گرفتن های این چند روزه را برای خودم نمی خواهم. به قول بعضی انسانها "خودم به درک".
خدایا چقدر باید صدایت بزنم تا تو به من توجه کنی.
دوست عزیزم 3 روز است که بر روی تخت بیمارستان است و دل من اینجا مضطرب و نگران. خدایا به حق دل پاکش که در روز عید قربان از من می پرسید : "حمید! تو چه قربانی ای برای خدا داری؟" و می پرسید " من برای خدا چی قربانی کنم؟" و به حق اون دل بی آلایش و بی معرفتش که چند ساعت قبل از بستری شدنش به هر دری می زد تا دل سنگ مرا بدست آورد و چه خوب هم از عهده این کار برآمد....او، الان فقط و فقط به تو نیاز دارد.
نمی دانم. نمی دانم چگونه باید دعا کنم؟ دعا کنم اورا به ما برگردان یا بگویم خدایا هر چه حکمت توست، همان. ولی می ترسم....می ترسم.
اگر این اشکها و هق هق های من هم دردی را دوا نمی کنند، اگر این مناجاتها و رازو نیازهایم موثر واقع نشده، خدایا منکه همه امامان و معصومین تورو شفیع قرار دادم. همشونو واسطه قرار دادم تا شاید به خاطر آنها هم که شده دوست مارا به ما برگردانی.
دوستم می گفت: حمید سعی کن همیشه کاری کنی که اشکها رو سر تو باشه، نه اینکه اشکهات رو سر کسی. ولی ای دوست خوب و مهربونم، ای کاش الان اینجا بودی تا ببینی که نه کسی هست که برای من گریه کند و نه کسی که این اشکها را پاک کند.
یا فاطمه زهراء! مگر انسانی با عظمت تر و عزیز تر از تو هم پا به زمین گذاشته که خدا حرف تو را هم قبول نمی کند. هر وقت اسمت را می شنوم یا می خواهم به تو متوسل بشوم، قفل می کنم و لرز عجیبی سرتا پایم را می گیرد. خوب می دانم چیزی را که بنده عزیزی مثل تو از خدا بخواهد، محالست که خدا آن را رد کند. پس ای دردانه آفرینش، ای دختر رسول بزرگ! تا کی باید در نمازت "یا مولاتی یا فاطمه، اغیثینی" سر دهم. پس کی حرفهای مرا به گوش خدایمان می رسانی. نکند ....
یا پیامبر بزرگ! یا حسین. یا امامان بزرگ. یا امام رضا. یا امام زمان. دیگه موندم چی بگم و چکار کنم. یعنی یک نفر هم از این بزرگان نیست که شفاعت دوستمو پیش خدا بکنند. یا مولای غایب و پیدا. یا امام زمان. خودت که گفته بودی مریضها را شفا می دهی. گفته بودی برای فرج من بسیار دعا کنید که گشایش امور شما در آن است. چقدر نمازت را بخوانم؟ چقدر دعای فرجت را بخوانم؟
یا صاحب زمان ما. نگذار از تو و اجدادت پشیمان شوم. تو رو قسم به فرق شکافته مادرت زهرا، تورو قسم به پهلوی شکسته فاطمه زهرا.. تورو قسم به بزرگی و معصومیتش. تو رو قسم به اون چند باری که اومدم مسجدت، تو رو قسم به چند باری که نمازتو خوندم، تورو قسم به اون چند باری که به یادت بودم. تو رو قسم به حرمت دوستی ای که بین منو تو بوده و خواهد بود. بیا و این بار هم مریض منو شفا بده....نه نه خیلی خود خواهیه. ازت می خوام همه مریضارو شفا بدی.
تو فقط یه کم حالشو خوب کن، بقیش با خودشه.
خدایا شکرت به خاطر نعماتی که به ما دادی، شکرت به خاطر سلامتی ای که به ما دادی. شکرت به خاطر عنایتی که به دوستم خواهی داشت.
عشق تویی....هر کار که حکمتت و رحمتت اقتضاء می کنه همون کارو برای ما انجام بده که خیر دنیا و آخرتمون فقط و فقط همینه.
«حمید»
برای اطلاع از آخرین وضعیت دوستم به پست قبلی رجوع کنید
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1385 و ساعت 06:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در - و ساعت -
¿دعا کنید براش....تورو خدا
دوشنبه 11 دی 1385
بدو بدو اومدم اینترنت. همدم همیشگیم.
از صبح خیلی مضطربم. خیلی پریشونم. نمیدونم چیکار باید بکنم. امونمو بریده.
یکی از دوستام که همین دیشب کلی با هم حرف میزدیم امروز صبح فهمیدم که بیمارستانه. دارم دیوونه میشم. اعصابم خورد شده. آخرین خبری که ازش دارم اینه که خواهرش گفت «ممنوع الملاقاته». از صبح هر کار به ذهنم رسیده انجام دادم. دعای توسل خوندمو همه معصومینو شفیع قرار دادم. لحظه به لحظه دارم ذکر روز دوشنبه «یا قاضی الحاجات» رو با خودم میگم. دیگه مونم چیکار کنم براش.
دوستا. دوستای گلم. تورو خدا. خواهش میکنم ازتون. این شخص خیلی برام عزیزه. خیلی کمکم کرده. نزارید بیشتر از این ناامید بشم.
می دونم. می دونم عمر دست خداست. همه چیز دست خداست. تورو خدا نیاید این حرفا رو به من بگید که گوشم از این حرفا پره. در عوض دعا کنید براش. دعا کنید که دوباره برگرده به جمع ما. یه دعای صاف و ساده. یه دعای از ته دل. دلی که اون دوستم الان یه یه نوع سالمش خیلی نیاز داره.
میشناسیدش. اگه بعدا خودش خواست حتما معرفیش می کنم براتون.
خواهش میکنم اگه این پستو میخونید حتما براش دعا کنید که همین الان به دعای شما به شدت نیاز داره. اگه هم چیزی به ذهنتون رسید بنویسید اینجا که بعدا خودش ببینه.
خدا نکنه کسی مضطر بشه. خدا نکنه کسی از همه جا نا امید بشه
دعا کنید. دعا کنید . دعا کنید. تورو خدا. تورو خداااااا
*** ( ساعت ۱۵:۳۷) تا این لحظه که هنوز خبری نشده ازش
***(ساعت ۱۸:۴۰) تو مراقبتهای ویژست. حالش زیاد خوب نیست ولی دکترا امیدوارن جواب بده
روز بعد
***(ساعت ۱۸:۰۰) از دیروز خبری ازش ندارم. متاسفانه تا الان فقط ارتباط اس ام اسی داشتم با خانوادش. الان که دیگه کسی جواب نمیده. خیلی دلم شور میزنه...خیلی
***(ساعت ۲۲:۰۰) حالش خوب نیست....فعلاْ بیهوشه
***(ساعت ۲۳:۰۰) علائم حیاتیش ضعیفه
چهار شنبه
*** (ساعت ۱۲:۰۰) مادرش پیششه. دکترا میگن تلاش نمی کنه
***(ساعت ۱۸:۰۰) حالش فرقی نکرده
***(ساعت ۲۲:۰۰) دکترا میگن عمل پیوند باید انجام بشه ولی اونم مشکلات زیادی داره
پنج شنبه
*** (ساعت ۹:۰۰) حالش خیلی بد تر شده از دیشب. دکترا منتظرن حالش تثبیت بشه تا اعزامش کنن
***( ساعت ۱۷:۰۰) خبر جدیدی نیست!
نوشته شده در دوشنبه 11 دی 1385 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 14 دی 1385 و ساعت 07:01 ق.ظ
¿گفتگو با خدا
چهارشنبه 6 دی 1385
خدای من! مرا چه شده است؟ دیر زمانی است که بار سنگینی را روی شانه هایم احساس می کنم. باری که شاید کم از سنگینی زندگی آینده ام نباشد. روزها و ساعتهایم را به دنبال هوای نفسم باطل کردم. عمرم را در انتظار یک یار و یک دوست همراه به ورطه نابودی کشاندم. نابودی ای که شاید به قیمت باقی عمرم تمام شود. ولی باز هم جای شکرش باقی است که هنوز هم احتمالی به اسم "شاید" در حرفهایم می آورم.
احساس چیز عجیبی است. آه که توان شعر سرودن را ندارم وگرنه زیبای جاودانه ای می شدم چون مشیری. مایایی می شدم همچون اخوان ثالث و کسی چه می داند، شاید ققنوسی همچون شاملو.
زندگی عجیب تر از آن چیزی بود که فکرش را می کردم و عجیب تر از آن چیزی خواهد شد که الان تصورش را دارم
معبود من! ای کاش معنی زندگی را به من می فهماندی. سخت تشنه جواب سوالاتم هستم. هر شب در کتاب "گفتگو با خدا" با تو سخن می گویم ولی هر چه با من حرف می زنی، بیشتر گیج می شوم. نمی دانم....نمی دانم کی و کجا معنی حرفهای تو برایم روشن خواهد شد ولی امید دارم که آن زمان برای من آنقدرها دیر نشده باشد. سنگینی شانه هایم روز به روز بیشتر و بیشتر می شود. احساس مسئولیت عجیبی روز به روز مرا خسته تر می کند. چه بگویم، شایدم به خاطر همین مسئولیتهاست که زنده ام.
ای کاش می توانستم تکیه گاهی برای خودم بسازم و با کمک او راه خود را می پیمودم. ولی انگار سخت ترین چیز در این دنیای تو، پیدا کردن همان تکیه گاه است. از بنده های تو که مدتی است نا امیدم. می دانم...می دانم بزرگترین اشتباه عمرم تکیه به بنده تو و به بنده های تو بوده است. بنده هایی که همشان ساز آشنایی و دوستی میزنن و زمانی که دست یاری به طرفشان دراز می کنی و محبتها و کمکهای دلسوزانه ات را نثارشان می کنی، دیگر تورا نمی شناسند که هیچ، مزدت را هم کف دستت می گذارند که "حقت است".
شاید هم خاصیت انسان تو اینگونه باشد. پس بارخدایا! چرا مرا اینگونه نیافریدی؟ چرا مرا همانند برخی مخلوقاتت "بی معرفت" خلق نکردی. شاید....البته شاید من هم اینگونه باشم و حود از درون خود بی اطلاع باشم...کسی چه می داند. ولی دوست من! خدای من! من هم میخواهم با تو حرف بزنم. می خواهم از دلم برایت بگویم. از احساسم، از زندگی، از معرف، از عشق، از تو.
از تو هم میخواهم که برایم حرف بزنی. خدای خوب! با من حرف بزن. بگو برایم از خودت، از عشق، از معرفت. بگو از زندگی. برایم از قدیسان و فرستادگانت بگو. از انسانهایی همچون "لورا" که تا عمر دارم باید داغ نبودنش را بر دلم داشته باشم که چرا من آنگونه نیستم. انسانی که فرشته به دنیا آمد و فرشته هم از دنیا رفت. نشان بده اینچنین مخلوقات پاکی را که اگرچه عمر کوتاهی در بین ما زندگی کردند، ولی راه صد ساله را با این زیستنشان پیمودند. آه که چقدر دلم تنگ است.
خدای مهربان! مگر تو آن عزیز مرحوم را واسطه قرار ندادی تا پیام تو را به من برساند که با همه مهربان باشم؟ خدای خوب، خدای من! نمی دانم چه حکمتی پشت این جمله گهربار تو نهفته است. ولی بدان که هنوز نتوانستم این خواسته تورا آنطور که خواستی انجام دهم. ایوب صبری می خواهد که این فرمان تو را در همه حال انجام دهد. ولی برای من که تا بحال جر مشقت و سختی چیزی به همراه نداشته. خوب می دانم که صبرم بسیار کم است و غرورم بس زیاد. ای کاش می توانستم با همه مهربان باشم. سخت ترین، غمبارترین، دردناک ترین و شرم آورترین چیز در این دنیا این است که خالقت از تو چیزی بخواهد و تو نتوانی آن را انجام دهی.
خدایا مرا آماده کن. مرا آماده کن تا بتوانم دستوراتت را مو به مو انجام دهم. هرچند می دانم که اگر کسی حتی یکی از فرمانهایت را هم با روح و جانش انجام دهد مورد پسندت قرار می گیرد و به بهترین بهترینها هدایتش می کنی.
احساس خاصی وجودم را گرفته...
دستهایم می لرزند...
چشمهایم نمناک شده...
سرم درد می کشد
آآآآه
یک بالشت...
«حمید»
نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در شنبه 9 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
¿انتقال از آفتابلاگ به میهن بلاگ
سه شنبه 5 دی 1385
کار انتقال از وبلاگ قبلی به این وبلاگ آغاز شد
نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
¿پاسخ به سکوت چند هفته ای ( از وبلاگ قبلی شنبه 1 مهر 1385 )
سه شنبه 5 دی 1385
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
هزار شاکی خودش داره
خودش گیره، گرفتاره
همون بهتر که ساکت باشه این دل
جدا از این ضوابط باشه این دل
از این بدتر نشه رسوایی ما
که تنهاتر نشه تنهایی ما
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
می ریزه تو خودش دل غُصه هاشو
آخه هیچکس نمیخواد قصه هاشو
کسی جرمی نکرده گر به ما این روزها عشقی نمی ورزه
بهایی داشت این دل پیشترها که در این روزا نمی ارزه
که کار ما گذشته از شکایت
هنوزم پایبندیم در رفاقت
سکوتم از رضایت نیست
دلم اهل شکایت نیست
نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
¿دوستان (از وبلاگ قبلی دوشنبه 3 مهر 1385)
سه شنبه 5 دی 1385
یادم رفت به دوستام سلام کنم...سلام. سلام به دوستایی که واقعاً نمیدونم چه صفتیو باید براشون بکار برد. آیا واقعاً معرفت اینه یا من دارم اشتباه می کنم.
دوستایی که نبود چند هفته ای من هیچ تلنگری بهشون نزد که حمید هم دوست شماست. حمید هم یه آدمی بود که یه روزی با شماها حرف میزد.
می دونم. می دونم مثل همیشه من دارم اشتباه می کنم. همینقدر که اومدینو نظرات خودتونو گفتین بازم ممنونم. بماند که همه از مایا پرسیده بودن که کیه و چه نسبتی با من داره و هیچکس حال من بدبختو نپرسید.
البته اینطور که فهمیدم واقعاً درد شماها از درد منم بیشتره!! دوستی که بهش رو بندازم که من حالم خوب نیست....کمکم کن و اون بگه پس مزاحمت نمیشم؟؟؟؟؟ دوستی که بگه مشکلاتتو به من بگو و بعد با یه گفتن کوچیک که تنهام بزار، تنهام بزاره
خب نشون میده که واقعاً مشکلات بزرگی توی زندگیشون دارن. منم چون حالم خوب نبود نتونستم احوالشونو درست بپرسم. ولی واقعاً تو همین شرایط سخته که آدم دوستای واقعی رو میشناسه و اینو هم دارم به همتون میگم. خیلی خیلی جدی. بدونید و باور کنید که هیچوقت یک مریض نمیاد پیش شما و التماستون کنه که کمکش کنید. بلکه این شمایید که باید ازش بخواین حرف بزنه و حتی اگه حرفی زد که خوشتون نیومد، بزارید به حساب حال بد و مریضیش.
منکه واقعاً راحت شدم. چون درد عجیبی می کشیدم...
دلسوخته تر از همه سوختگانم
از جمع پراکندۀ رندان جهانم
در صحنه بازیگری کهنه دنیا
عشقست قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقم
بازنده ترین هست در این جمع نشانم
عمریست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
همیشه همه رو دوست داشتم. حتی اونایی که به دادم نرسیدن. حتی اونایی که به دادم رسیدن و یه دفه تنهام گذاشتن. حتی اونی که در چند سال دوستی هر شب به من زنگ میزد و توی این یکی دوماه فقط یکبار زنگ زد. حتی اونی که هزارو یک درد داشت و بازهم به دردای من توجه میکرد. بزارید اسمشو بگم. نه، میخوام بگم که بدونید اسم بعضی از شماهارو نمیشه دوست گذاشت. بزارید بگم که اون شخص کسی نبود جز گلبانو که اگه بگم علاوه بر اون مشکل مریضی مادرش چه مصائب دیگه ای به سرش ریخته و با توجه به همه اونا بازم از من دلجویی می کرد، مثل الان من گریتون میگیره.
خداییش من با همه ادعام ، نمیتونم مثل اون باشم. همین گریه و هق هق من براش کافیه که خدا هم به دادش برسه...
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و ضمن مجازات
مرگست مرا، گر بزنم حرف ندامت
ولی حیف...حیف که اگرچه خیلی خیلی آرومم کرد، ولی دردم دوا نشد. درد من دردی بود که فقط و فقط چارشو توی دستای خودم دیدم
فقط و فقط این من بودم که بعد از کلی التماس به دوستا و رفیقا که "تنهام نزارین"، راهی برای دردهای خودم پیدا کردم. دردهایی که همیشه درمونش توی دستای خودم بوده. توی وجود خودم...توی دلم. شماها هنوز نشناختید منو. هنوز منو نشناختید..حتی تو! آره با توام! تو هم هنوز منو نشناختی. به همتون میگم کی هستم. به همتون میگم حمید کیه و چه قدرتی داره.
خونمو عوض کردم. خیلی جای قشنگیه. اوایل خیلی تنها بودم ولی بعدها یه ماهو پیدا کردم که همدرد منه....همدرد من مسکین. از وقتی با هم آشنا شدیم خیلی حرفا با هم زدیم. نمیدونستم ماه هم مثل من بوده. اونم مثل من بعضی شبا دلش پر درد بود. حتماً دیدینش تو آسمون...آره؟ اون شبایی که کمرشو مثل یه آدم شکست خورده کج میکنه و پشت میکنه به همه آدمای روی زمین، دردی سرتاپاشو میگیره که دردای خودمم فراموش میکنم. سرشو میزاره روی دلمو به حرفای دلم گوش میده. اون شبایی هم که با تمام قدرتش توی آسمون خودنمایی میکنه، موقعیه که اون داره درداشو برام میگه. همیشه همینطوریه. هیچوقت نزاشته چهره غمگین و ناراحتشو بینم...ولی این فقط منم که میفهمم چی میکشه..چه دردی تو سینش داره..
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی
آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم
که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت.چون من
سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی.من و یک دامن اشک
تو هم ای دامن مهتاب.پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتابم از دل شویند
امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن
که تو هم آیینه ی غبار آگینی
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید
که کند شکوه ز حجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان
گر خود انصاف دهی.مستحق نفرینی
چه دلی بود و چه دینی که ببردیش از راه
تو سرو سینه ندانم به چه کفر و دینی
کی بر این کلبه ی طوفان زده سر خواهی زد
ای پرستو که پیام آور فروردینی
از خدا خیر جهانی به دعا می خواهم
ای تو خواننده دریغم مکن از آئینی
حیف....حیف که عاشق همتونم....وگرنه هزاران حرف نگفته بود که روی دلم سنگینی می کنه و میخواستم بگم....
آخ راستی! یادم رفت..ماه که هست
نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
¿دلتنگی (از وبلاگ قبلی پنجشنبه 6 مهر 1385)
سه شنبه 5 دی 1385
امشب حال عجیبی دارم. یعنی یه مدت شده که این حال بهم دست داده. عجیب دلتنگ شدم. عجیب بغض دارم. نه نه حالم خوبه. ولی...ولی...انگار یه چیزیو کم دارم. انگار یه چیزی یا کسی رو گم کردم. شایدم از اول نبوده با من و حالا میخوام پیداش کنم. خلاصه دلم خالی شده. خالی از همه چیزو هیچ چیز. خلم نه؟ یه جورایی احساس می کنم خیلی خیلی ازش فاصله گرفتم. یه فاصله نجومی. چه راهیو باید برم نمیدونم. کدوم کارو باید انجام بدم..نمیدونم. موندم اصلاً باید کاری بکنم یا نه ولی فقط اینو میدونم که دلتنگم...دیروز خیلی حالم گرفته بود. هم قبل از افطار و هم بعد از افطار. با شنیدن آهنگهای غمناک، همش گریم میگرفت. تک و تنها تو اتاقم بودم و تو دل خودم گریه می کردم. یه جوریایی از آیندم نگران بودم. از آینده مبهم. از اینکه چند ماه دیگه و چند سال دیگه چی میشه و به کجا می رسم. ولی نه، اینم دردم نبود. اصلاً نمیدونستم برای چی دارم گریه می کنم. ولی چشمام دلیلشو خوب می دونستن و عقدشونو با تمام نیروشون خالی می کردن.این دو سه روز هم که ماه نبود و هر چی دنبالش گشتم ندیدمش...تازه از دیشب سرو کلش پیدا شد..برم ببینم اون منو درک میکنه یا نه؟....وا...مگه میشه درکم نکنه
نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1385 و ساعت 07:12 ق.ظ توسط : حمید
ویرایش شده در پنجشنبه 7 دی 1385 و ساعت 06:12 ق.ظ
¿ای تو جاری توی رگهام (از وبلاگ قبلی)
سه شنبه 5 دی 1385
خیلی دلم گرفته بود. آخه خیلی وقت بود ندیده بودمش. دوچرخمو برداشتم و راهی خونش شدم. خونش خیلی دور بود، ولی خب با تمام وجودم پا می زدم که هرچه سریعتر برسم. عجیب دلم براش تنگ شده بود. کوچه های اطراف خونش خیلی ساکت و خلوت بود. هیچکی اون دورو برا نبود. از دور خونشو دیدم. شوق دیدنش باعث شده بود زیاد به محیط اطرافم توجهی نکنم. رفتم جلوتر تا رسیدم در خونه. کلی آب پاشی شده بود. در زدم.
ولی انگار کسی خونه نبود. مطم